زهرازهرا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

فرشتۀ پاییزی

یا علی...

السلام علیک یا علی بن ابیطالب(ع)   امشب شب شهادت حضرت علی و شب قدره. زهرا جون الان تو و بابا خواب هستید. خیلی دوست دارم در مراسم احیا شرکت کنم ولی نمیدونم بشه یا نه. چون شما دوست داری همش شیطونی کنی و یک جا بند نمیشی. اگه هم نتونم برم توی خونه دعا میخونم. انشاءالله مورد قبول واقع بشه. عزیزم دو روز پیش یعنی شنبه بطور واضح بهم گفتی ماما! قربونت برم از اون روز به بعد هر وقت بیحوصله ای یا خوابت میاد، میای سمتم و میگی ماما ماما. چند باری هم یه چیزی تو مایه های بابا و به به گفتی. ایستادن رو خیلی دوست داری و دستت رو به همه جا میگیری و بلند میشی و گاهی 10 دقیقه در همون حالت می ایستی. دخترم! شیرینی این روزهاتو با هیچی عوض نمیکنم. خی...
7 مرداد 1392

امیر علی جون!

اینم عکس امیر علی ٍ خاله که دیروز رفته آتلیه و امروز عکسش رو گذاشتن صفحه اول سایت. دوستت داریم کوچولوی دوست داشتنی! ...
2 مرداد 1392

زهرا حاج خانوم میشود!

امشب بابا روسری منو سر شما کرد و ازت عکس گرفتیم. وای خیلی بامزه شده بودی، دلم میخواست بخورمت! اینم عکست: بابا هم با گوشیش یه عکس ازت گرفت و گذاشت به عنوان تصویر زمینه. قبل از بدنیا اومدن تو همیشه عکس زمینه گوشیش عکس آقا بود ولی الان 8 ماهه که عکس تو رو میذاره، معلومه که خیـــــــلی عاشقته. از جمعه دیگه میتونی دستت رو بگیری به جایی و کاملا بلند بشی و بایستی. وقتی توی آشپزخونه ایم میری دسته در اجاق گاز رو میگیری و بلند میشی و توی آینه منو میبینی و کلی ذوق میکنی. وقتی هم سوار ماشین میشیم سرتو میبرم کنار پنجره و شیشه رو میکشم پایین، تو هم باد میخوری و ذوق میکنی و جیغ میکشی. خیلی بامزه ای دختر کوچولوی من! راستی امروز پسرخاله ش...
2 مرداد 1392

پسر خاله خوش اومدی!

دخترم! فردا میشه یک هفته که شما پسر خاله دار شدی! و اولین نی نی پسر وارد خانواده ما شد. یه نی نی ِ کوچولو و بامزه. فاطمه که خیلی خوشحاله داداش دار شده، البته جدیدا یه کمی هم خودشو لوس میکنه برای مامان و باباش. داداشش هنوز اسمش معلوم نیست، ما که بهش میگیم علی، ولی باید ببینیم باباش بالاخره چه تصمیمی میگیره و شناسنامه اش رو به چه اسمی میگیره. زهرا جون دیشب همگی افطار خونه عمه سمیه بودیم. شما خوابت میومد و چون سر و صدا زیاد بود نمیتونستی بخوابی. اومدیم خونه هم یکساعتی شیطونی کردی و بالاخره خوابیدی. ولی ساعت 3/5 که ما برای سحر بیدار شده بودیم شما هم بیدار شدی و بصورت مداوم جیغ میزدی و گریه میکردی. یکساعت هم اینجوری درگیر بودیم تا بخوابی. سا...
28 تير 1392

4 تا دندون!

امروز سومین روز ماه مبارک رمضانه. من دیروز و امروز رو روزه گرفتم. خداروشکر خیلی سخت نیست. به شما هم بیشتر غذای کمکی میدم. انشاءالله خدا کمکمون کنه. دیشب ساعت یک رفتیم مراسم مسجد امام حسین(ع)، خیلی خوابت میومد ولی به خاطر سر و صدا نخوابیدی و آخرای مراسم دیگه رسما قاطی کردی و من شما رو آوردم توی ماشین تا بابا هم بیاد. تا سوار ماشین شدیم از هوش رفتی و خوابیدی. بمیرم برات که انقدر خسته بودی. راستش خیلی بد خوابی و باید همه شرایط برات مهیا باشه تا بتونی بخوابی. به قول بابا بردی به من، چون منم بد خوابم ولی خانواده بابا خیلی راحت میخوابن و تا سرشون میاد رو بالشت خوابن!! نمیدونم با این اوصاف شبهای قدر بتونیم بریم مسجد یا نه. زهرا جون چند رو...
21 تير 1392

باز هم سفر!

سلام دخترم! بالاخره فرصتی پیدا کردم تا بیام و بنویسم. البته الان هم که فرصت شد بخاطر اینه که شما خوابیدی، ماشاءالله حسابی شیطون شدی و فرصت هیچ کاری به من نمیدی! دو سه هفته ای  هست که دیگه بطور کامل چهار دست و پا میری و روز به روز سرعتت بیشتر میشه. یکی دو روز هم هست که از حالت چهار دست و پا میشینی. خلاصه که حسابی فرز و شیطون شدی و خودتو به هر جا که بخوای میرسونی. یکی از جاهای مورد علاقه ات شیر شوفاژه که خودتو بهش میرسونی، یکی هم سبد سیب زمینی پیاز توی آشپزخونه است که دو سه بار انداختیش و کلی گریه کردی و منم تصمیم گرفتم جاشو عوض کنم و گذاشتمش روی کابینت. و اما در ادامه بحث مارکوپولوییه!! شما، روز یکشنبه 2 تیر بابا یه دفعه تصمیم گر...
18 تير 1392

پایان هفتمین ماه و سفر به شمال...

امروز 21 خرداده و دقیقا هفت ماه از تولدت میگذره و وارد هشتمین ماه شدی. خیلی زود داری بزرگ میشی و من حسرت روزهایی که میگذره رو میخورم چون دیگه هیچوقت تکرار نمیشه. تعطیلات هفته قبل رو رفتیم شمال (استان مازندران). اولین سفر شما به شمال بود. البته قبل از تولدت هم یه بار 3 تایی رفته بودیم! سه شنبه 14 خرداد بعدازظهر راه افتادیم سمت شمال، ما با مامان جون اینا. اما هنوز خیلی از تهران دور نشده بودیم که جاده ترافیک شدید شد. به خاطر همین برگشتیم تا فرداش صبح زود راه بیفتیم. بابا 5 شنبه امتحان داشت و گفت دیگه نمی ارزه که بیام و یک روزه برگردم. شما اگه دوست دارید با مامان جون اینا برید. من هم دوست داشتم برم و هم دوست داشتم بابا هم باهامون باشه. نهایت...
21 خرداد 1392

آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده...

یشتر از 20 روزه که برات چیزی ننوشتم و تو این مدت کلی اتفاق افتاد. مهمترینش سفر به مشهد مقدس بود که الحمدالله قسمت شد و رفتیم زیارت امام رضا (ع). از 5 تا 8 خرداد مشهد بودیم، خداروشکر سفر خوبی بود و تو اصلا اذیت نکردی، توی کالسکه مینشستی و میرفتیم حرم. توی هواپیما هم خوب بودی و برگشتنی خوابیدی. وقتی میرفتیم حرم میگذاشتمت پیش بابا و میرفتم زیارت. البته پدربزرگ و مادربزرگت (پدری) هم بودن و یکی دو بار هم پیش مادربزرگ موندی. بابا هم دو بار شما رو برد زیارت و چسبوند به ضریح، زیارت قبول. خیلی برات دعا کردم، برای اینکه همیشه سلامت باشی و هیچوقت مریض نشی. برای عاقبت بخیریت... یه 10-12 روزی هم میشه که بدون کمک میشینی، البته یه بالشت باید پشتت بذارم...
13 خرداد 1392

نیم سال با تو بودن...

چقدررررررررررررررررر زود 6 ماهت تموم شد زهرا جونم...! انگار همین دیروز بود که تو بیمارستان برای اولین بار دیدمت، البته اول بابا عکستو تو موبایلش بهم نشون داد و بعد خودتو دیدم، یه حس خاصی بود که هیچ اسمی نمیشه براش گذاشت. 6 ماه دیگه که بگذره شما یک ساله میشی، باورم نمیشه! حالا از 6 ماهگیت بگم، تا هفته پیش که 5 ماه و 3 هفته ات بود جز شیر چیز دیگه ای نخورده بودی، اما دیگه صبرم تموم شد و برات کمی فرنی درست کردم که همشو با اشتها خوردی بعد از اون هم دو سه بار دیگه برات درست کردم ولی انگار دفعه اول یه جور دیگه بهت مزه داده بود. حالا باید ببرمت برای واکسن 6 ماهگی و برنامه غذایی برات بگیرم و طبق اون برات غذا درست کنم تا شما هم رسماً غذا خور بش...
21 ارديبهشت 1392